چاپ خبــر
روایت یک معتاد از بازگشتش به زندگی؛

بیشترین رنج اعتیاد نصیب پدر و مادرهاست/ جامعه به دید ترحم و نفرت به معتاد نگاه می‌کند

مثل شمع جلوی چشم پدر و مادرم آب می‌شدم، آن‌ها هم هیچ کاری نمی‌توانستند بکنند. اوضاع زندگی‌ام خیلی خراب بود… کار به جایی رسید که مواد در دسترسم بود ولی من فقط به آن نگاه می‌کردم و به بدبختی خودم اشک می‌ریختم و در آرزوی یک روز پاکی می‌سوختم.

خطب شکن: اعتیاد بلای خانمان سوزی است که در دهه‌های اخیر، دامن جامعه را گرفته و زندگی بسیاری از مردم ایران را به نابودی کشانده است. در این بین جوانان بسیاری بودند که با انحرافی که مواد مخدر در زندگی آنان ایجاد کرد، جوانی و زندگی سالم را باختند و در پایان جز حسرت و ناامیدی چیزی به دست نیاوردند.

در این گفتگو که در یکی از روزهای دهه‌ی آخر ماه مبارک رمضان ضبط شده است و به بهانه هفته مبارزه با مواد مخدر منتشر می شود، خطب شکن با یکی از معتادانی که از نوجوانی در منجلاب مواد مخدر گرفتار شده و با همت و اراده‌ی خود، با کمک انجمن معتادان گمنام آران و بیدگل از آن نجات پیدا کرده، هم کلام شده است. شاید شنیدن سرگذشت فردی که خود تجربه‌ی گرفتاری به بلای خانمان سوزی اعتیاد را دارد، برای بسیاری از جوانان و حتی کسانی که در این دام گرفتار شده‌اند جالب و راهگشا باشد…

***

لطفا خودتان را معرفی کنید و از نحوه‌ی گرفتاری‌تان در دام اعتیاد بگویید.

من ابتدا از طرف تمام کسانی که توانستند پس از رنج اعتیاد از این بلا نجات پیدا کنند، باید تشکر کنم از تمام مسئولان و اعضای انجمن معتادان گمنام. هر کسی که در راه بازگرداندن معتادان به زندگی قدم بردارد، مطمئن باشید از رحمت الهی بی نصیب نمی‌ماند.

من اهل کاشان هستم. در یکی از مناطق میانه‌ی شهر به دنیا آمدم و تک فرزند خانواده بودم. در اواخر دوره راهنمایی با مواد مخدر آشنا شدم و در همان سنین مدرسه همراه با چند نفر از هم شاگردی‌هایم رو به مصرف آوردم. با ورود به دبیرستان یکی یکی پله‌های نابودی را طی کردم. در دوم دبیرستان یادم می‌آید اجبار به مصرف داشتم، یعنی کار به جایی رسیده بود که مجبور بودم مصرف کنم. تا حدودی برای مصرف زندگی می‌کردم و زندگی می‌کردم برای مصرف!

روز کنکور بعضی برای موفقیت خودشان دست به دعا بلند می‌کنند و بعضی مرورهای نهایی را انجام می‌دهند. در حالی که آن روزی که من می‌خواستم کنکور بدهم یادم می‌آید در حال مصرف بودم و به همین خاطر دیر به سر جلسه رسیدم… در این جا بگویم آن باورهای نادرستی که هر معتادی ممکن است داشته باشد کذب محض است؛ می‌گویند با مواد ذهن انسان بازتر است، تمرکزش بیشتر می‌شود و اعصاب راحت تری دارد، در صورتی که تمامش دروغ است. مواد جز بدبختی و نابودی هیچ چیز ندارد… به هر حال کنکور دادم و به دانشگاه راه یافتم. در آن جا هم روال ادامه پیدا کرد…

خانواده‌ی شما در قبال اعتیاد شما چه کار می‌کرد؟

خانواده ام با این کارهای من به شدت تحت فشار بودند. طوری شده بود که مادرم خود را در خانه محبوس کرده بود و گاهی که بیرون می‌رفت، به خاطر واکنش‌ها و برخوردهای مردم با حال خراب و چهره‌ی ناراحت بر می‌گشت. کار به جایی رسید که مادرم روی جلد قرآنی که در خانه داشتیم خطاب به من نوشته بود «دعا می‌کنم تو بمیری تا همین قرآن را روی قبرت بگذارم!» مدتی پدرم به دنبال راه فراری بود که از کاشان برود و مرا که لکه‌ی ننگ و آبروریزی اش شده بودم، با خود ببرد. بالاخره در اصفهان خانه‌ای پیدا کرد و با هم به آن جا رفتیم.

زندگی در یک شهر جدید و غریب خیلی سخت است، ولی خانواده‌ی من این رنج را به جان خریدند تا شاید من در یک فضای جدید دست از مواد بردارم. در اصفهان هم من نتوانستم درست زندگی کنم، فقط تنوع مواد برایم بیشتر شد!

من مثل شمع جلوی چشم پدر و مادرم آب می‌شدم، آن‌ها هم هیچ کاری نمی‌توانستند بکنند. اوضاع زندگی ام خیلی خراب بود؛ کم کم در مصرف مواد جلوتر رفتم و مواد جدیدتری را تجربه کردم. هر بار با حرف‌هایی نظیر این که فلان ماده برای گوارش خوب است و فلان ماده افسردگی را درمان می‌کند، هر کسی ماده مخدر جدیدی به من می‌داد و من هم مصرف می‌کردم.

بعد از مدتی دوباره به کاشان برگشتیم. حالم خیلی خراب بود، در حدی که دیگر آرزوی مرگ می‌کردم. کار به جایی رسیده بود که مواد در دسترسم بود ولی من فقط به آن نگاه می‌کردم و به بدبختی خودم اشک می‌ریختم و در آرزوی یک روز پاکی می‌سوختم.

چطور دوباره به زندگی برگشتید؟!

مادرم یک روز پیش من آمد و گفت خواب دیدم تو بچه شده‌ای و من تو را در آغوش گرفته‌ام! همین شب‌های ماه رمضان بود، شب بیست و یکم، هفت سال و نه ماه و پنج روز پیش؛ خلاصه دستی پیدا شد و مرا از زمین بلند کرد! من با انجمن معتادان گمنام آشنا شدم و آن جا با کمک دوستی که به قول خودمان به او «راهنما» می‌گوییم و کمی راه را جلوتر از ما طی کرده بود، توصیه‌هایی به من انجام شد و من گوش کردم و به لطف خدا توانستم ترک کنم. بعد از دو سال توانستم شغلی برای خودم دست و پا کنم و تا حدودی در خدمت اجتماع باشم. ادامه تحصیل دادم و ازدواج کردم و دو سال و ۱۰ روز پیش خدا یک بچه به من داد…

حتما قبل از این هم دوستان و آشنایان برای ترک شما تلاش کرده بودند. چه شد که با این اتفاق شما عوض شدید؟

در جامعه معمولا همه به دیده‌ی ترحم یا نفرت به ما نگاه می‌کردند، من احتیاج داشتم یک نفر همدرد خودم به من پیام بدهد! ما چون درد همدیگر را می‌دانیم می‌توانیم راحت تر همدیگر را کمک کنیم.

با توجه به مسیر دشواری که شما طی کرده‌اید، چه سخنی با همدردان و جوانان جامعه‌ی خودتان دارید؟

به همه‌ی جوانان می‌گویم که بیشترین رنج اعتیاد نصیب پدر و مادرهاست. اگر پدر و مادرتان را دوست دارید و می‌خواهید از دست شما راضی باشند، سراغ اعتیاد و رفقای ناباب نروید. چند وقت پیش پدر یکی از همدردان به من زنگ زده بود و التماس می‌کرد تا فرزندش را نجات دهم، ولی واقعا من هیچ کاری نمی‌توانستم بکنم، فقط او را کمی راهنمایی کردم تا فرزندش را به سمت این انجمن هدایت کند…

واقعیت این است که از معتاد انتظار می‌رود راهش جز به زندان و بیمارستان و قبرستان ختم نشود، ولی من و تمام همدردانم نشان دادیم که این‌ها دروغ‌هایی قدیمی است و قانون نانوشته‌ای را که می‌گفت هر کس معتاد شد معتاد می‌ماند از بین بردیم. کسی که ناامید شود، راه فراری از مواد مخدر نخواهد داشت، ولی کسی که دنبال راه چاره باشد، حتما موفق خواهد شد. زندگی من و تمام همدردان من نشان می‌دهد که می‌توان دوباره سالم زندگی کرد.

این را به تمام کسانی که در این منجلاب گرفتار شده‌اند و قصد رها شدن دارند می‌گویم: این انجمن با آغوش باز آنان پذیرایی می‌کند، این جا ما بالاسر نداریم، ما با نظر خودمان و با رای گیری مسئولان را از بین خودمان انتخاب می‌کنیم…

یک نکته هم به کسانی که خیال می‌کنند آدم‌های قوی و نیرومندی هستند بگویم: اعتیاد نه سن و سال می‌شناسد و نه از کسی ملاحظه دارد. اعتیاد بی رحم است. من خودم ۱۴ ساله بودم که مصرف را شروع کردم و در ۱۶ سالگی اجبار به مصرف داشتم.

telegram

  1. ..... گفته:

    ماشالله.لیول.دعا میکنم همه معتادین پاک بشن و به آغوش گرم خانواده برگردن

Go to TOP