چاپ خبــر
hamsareh-darbandi
ناگفته های زندگی افتخارالاسلام دربندی از زبان همسرش:

مثل گُلِ انار/ وقتی آقا فوت شد همه شهر تکان خورد

این که می‌بینید زیارت محمد هلال بن علی(ع) آباد شد، حاصل عمل آیت الله افتخارالاسلام دربندی بود. آقا می‌گفت: این فرزند امیرالمومنین(ع) در قیامت خواهد گفت برای ما چه کرده‌اید؟

خطب شکن: جعفر عربیان، دبیر ویژه نامه نسل فردا/ صبور و آرام روی تخت نشسته و همه زندگانی او در یک اتاق ۱۲ متری و حیاط شش متری خانه پدری‌اش خلاصه می‌شود.

۱۷ ساله بود از شوهر اولش جدا شد.  بعد از آن جدایی، خواستگاران زیادی را جواب کرد اما پس از هشت سال تنهایی، یک نفر را نتوانست جواب رد دهد. می‌گوید: «او خیلی خوب بود؛ دست و دلباز، هنرمند، مودب، پاکیزه و باعلم بود». «ملک خانم دلداده» ۲۵ سال داشت که آیت الله افتخارالاسلام دربندی آرانی از او بدون واسطه قرار دادن هیچ کس خواستگاری کرد و بدون گل چیدن و گلاب آوردن، جواب «آری» گرفت.

به بهانه سالروز رحلت این عالم بزرگوار شهرستان متن زیر که شرح مختصری از ۱۴ سال زندگی عاشقانه ملک خانم دلداده با آیت الله افتخارالاسلام دربندی است منتشر می شود:

***

چگونه با آقای افتخار آشنا شدید و ازدواج کردید؟

آن زمان من خواستگار زیاد داشتم. آقا برای ازدواج ما کسی را واسطه نکرد. خودش واسطه خودش بود. پیغام فرستاد ما هم گفتیم: بله!

یادم هست آقا به قصد عزیمت به تهران، در کاشان منتظر ماشین بود. من هم آن روز برای خرید به کاشان رفته بودم. به پیش آقا رفتم آقا گفت: برایت یک خواستگار پیدا شده. من امروز عازم تهران هستم، فعلا قولی به کسی نده تا خودم بیایم.

وقتی برگشت از من خواستگاری کرد و من هم قبول کردم. آن زمان من ۲۵ سالم بود، ۱۴ سال با ایشان زندگی کردم. آقای افتخار که فوت کرد من ۳۸ سال داشتم یعنی سنی که دخترهای حالایی ازدواج می‌کنند!

در مورد دوران زندگی مشترکتان بگویید.

آقای افتخار، خودش، اخلاقش و رفتارش خوب بود. آن زمان مهمان‌های زیادی به خانه ما می‌آمدند. همه کارها و تدارکات خانه با من بود، البته خادم هم داشتیم. من زرنگ بودم. محضرمان نزدیک آب انبار چهارسوق بود و همان جا هم در خانه‌ای کوچک زندگی می‌کردیم. هر چه سهم آب صحرا داشت کم کم فروخت و خرج مردم کرد. هر سفره‌ای که در خانه می‌انداخت، آن روز‌ها تقریبا ۱۰۰ تومان تمام می‌شد.

deldadeh
«ملک خانم دلداده» همسر افتخارالاسلام دربندی

رفتارش در خانه چگونه بود؟

آقا خیلی مودب بود. حتی در حضور مهمان‌ها و اهل خانه لباس روحانیت و عمامه می‌پوشید. اخلاق خوبی داشت و هیچ وقت عصبانی نمی‌شد. فقط زن‌هایی که با شوهرشان جر و بحث می‌کردند و برای گلایه به پیش آقا می‌آمدند ایشان را عصبانی می‌کرد.

آن زمان مثل حالاها نبود. اصلا طلاق نبود. اگر هم احیانا کسی از همسرش جدا می‌شد با او صحبت می‌کرد و می‌گفت چرا. می‌گفت چرا کسی طلاق بگیرد. اگر هم کسی برای طلاق گرفتن به محضرش می‌آمد همان اول طلاقشان نمی‌داد. بهشان می‌گفت بروید خانه تان ۱۲گرم گوشت بگیرید آبگوشب بار کنید، چایی را هم دم کنید و بعد می‌رفت خانه شان و آشتیشان می‌داد! اما حالا دیگر مثل قبل نیست، بساط در آمده؛ حالا دیگر اختیار با زن‌هاست و هر جور خودشان بخواهند رفتار می‌کنند!

می گویند آقای افتخار خیلی اهل حرام و حلال و پاکیزگی بود.

بله! وقتی من خانه اش رفتم به تمیزی و حلال و حرام خیلی اهمیت می‌داد. نان و گوشتی که  خودش می‌خورد با دیگر ارزاق خانه سوا بود. برای هزینه خورد و خوراکش از محل اجاره بهای املاکی که از مادرش به ارث برده بود استفاده می‌کرد. مثل حالا که نبود هر کس هر چه در دستش باشد بگذارد و ببرد.

همیشه دو سه جور ناهار در خانه درست می‌کردم. یکی برای آقا، یکی برای خودم و یک جور غذا هم برای مهمان. خیلی دست و دل باز بود. حتی برای گربه و سگ هم در قصابی و خانه چوب‌خط گذاشته بود و به آن‌ها غذا می‌داد.

darbandi
آیت الله افتخار الاسلام دربندی

با چه کسانی بیشتر نشست و برخاست داشت؟

روحانیون زیادی به خانه‌مان می‌آمدند و ما همیشه مهمان داشتیم. من هم برایشان شام  و ناهار درست می‌کردم. محضرمان در داخل خانه قرار داشت. آقای باصری و مرحوم رجبی، کارهای دفتری محضر را انجام می‌دادند. تقریبا اغلب روزها رییس اوقاف به خانه‌مان می‌آمد و ناهار هم آن جا بود…

این که می‌بینید زیارت محمد هلال بن علی(ع) آباد شد، حاصل عمل آیت الله افتخارالاسلام دربندی بود. آقا می‌گفت: این فرزند امیرالمومنین(ع) در قیامت خواهد گفت برای ما چه کرده‌اید؟

آقای افتخار هم در مسجد دهنو و هم در چهارسوق نماز می‌خواند. مسجد قدیمی چهارسوق را ملا عباس پدر آقای افتخار بنا کرده بود…

از آیت الله افتخار الاسلام دربندی چه یادگاری‌هایی دارید؟

(به تسبیحی که در دست‌هایش دارد اشاره می‌کند) از او فقط همین تسبیح را دارم. آقای افتخار سال‌ها با این تسبیح ذکر گفته است. با آن استخاره می‌کنم و استخاره‌ها هم ردخور ندارد. بعد از فوت آقا من ۳۲ تخته قالی بافتم. چند سال است که دیگر نتوانسته‌ام کار کنم و قالی ببافم. نان مرا همین تسبیح در می‌آورد.

حدود شش سال پیش بود که روزی در خانه نشسته بودم. دیدم خانمی وارد خانه شد و پیش من آمد. به او گفتم: در خانه بسته بود چطور آمدی داخل؟! گفت: آمده‌ام استخاره کنم. گفتم: بلد نیستم؛ سواد ندارم. گفت: باید استخاره کنی. استخاره کردم. نتیجه را به او نشان دادم، گفت: خوب است. روز بعد آمد و دوباره برایش استخاره کردم. اسمش را پرسیدم گفت: زینب. او به من گفت: هر کسی پیشت می‌آید برایش استخاره کن. از آن زمان کم کم افرادی می‌آمدند برای استخاره و الان هم دیگر هر روزی شده است.

بیشتر از خاطرات آقای افتخارالاسلام بگویید...

یادم هست در یکی از ماه‌های مبارک رمضان، در روز پایانی ماه، آقا به من گفت: تو گوشَت به رادیو باشد ببینیم چه روزی را عید اعلام می‌کنند. بعد از مدتی آقا وضو گرفت و به سمت مسجد رفت. در این میان، جوانی به او می‌رسد و به آقا می‌گوید: فردا عید است. در آن روز این اتفاق سه بار تکرار می‌شود. آقا آمد خانه و این اتفاق را برایم تعریف کرد. به او گفتم: به خیال من این جوان از طرف حضرت صاحب‌الزمان(عج) پیغام آورده است. آن شب ما تا سحر نخوابیدیم. به رادیو هم هر چه گوش کردیم عید را اعلام نکردند. آیت الله افتخار فردای آن روز را عید اعلام کرد اما چون رادیو عید را اعلام نکرده بود، برخی در شهر شایعه کردند که «آقا گشنه‌اش شده است»!

صبح آن روز رفتم حرم حضرت محمد هلال بن علی(ع). زن‌ها به من گفتند که امروز «روزه» است. من هم در جوابشان گفتم: امروز «روزه» کافران است. برگشتم خانه و گوشت و لوبیا را بار گذاشتم برای ظهر. آقای افتخار هم صبح همان روز نماز عید فطر را در مصلی خواند. با این وجود خیلی از روحانیون ما آن روز را روزه گرفتند. چاشت که شد از «شاهِ نجف» یا «قم» (درست یادم نیست)، تلگراف آمد که امروز عید است.

1038_552
نماز عید فطر به امامت آیت الله افتخار الاسلام دربندی

آیا در جامعه با ایشان مخالفتی هم می‌شد؟

آقا از بس علم داشت، دشمن هم خیلی داشت! آن زمان وقتی برخی نزاع‌های محلی پیش می‌آمد عده‌ای به خانه ما سنگ می‌انداختند. شب‌های درگیری، پاسبان‌ها به خانه‌ی ما می‌آمدند. حتی برخی ملاها از ترس آسیب ناشی از درگیری‌ها، مخفیانه و با چادر به خانه ما پناه می‌آوردند. حالا باید روحانیان شکر بفرستند که نعمتی مثل جمهوری اسلامی نصیبشان شده است. یادم هست آقای افتخار بعد از تبعید شدن آقای خمینی(ره)، غصه می‌خورد. شب‌ها برای آزادی آقای خمینی(ره) قرآن می‌خواند و دعا می‌کرد.

چگونگی وفات ایشان را به خاطر دارید؟

صبح آن روز آقا سالم بود، فقط کمی ضعف داشت. نزدیک ظهر دخترها در حال پخت و پز بودند و من هم در خانه بودم. منزل مثل همیشه غلغله‌ی جمعیت بود و حتی تمام ملاهای بیدگل و آران نزد آقا آمده بودند.

آقا پیغام داد به خانمم بگویید بیاید کارش دارم. به بالینش رفتم. همه مریدانش هم در اتاق بودند رو به آن‌ها کرد و گفت: وصیت من این است که این خانم تا بتواند کار کند نیازی به کسی نخواهد داشت. باید مراقبش باشید. گفت: اگر فوت کردم چادر خودت را روی من بیانداز. این را گفت و به رحمت خدا رفت، مثل گلِ انار!

خبر وفات آقای افتخار خیلی سریع همه جا پخش شد. وقتی آقا فوت شد همه شهر تکان خورد؛ مثل این که در شهر زلزله آمده بود. آقا را در حمام دربند غسل دادند و بعد طبق وصیتش در جوار حضرت محمد هلال بن علی(ع) بر او نماز خوانده شد و به خاکش سپردند. تشییع جنازه‌اش خیلی شلوغ بود. روحانیون مشهور منطقه در آن زمان آمده بودند و مراسم تشییع آقا بسیار باشکوه برگزار شد.

از دوران ۱۴ ساله‌ای که همسر آیت الله افتخار الاسلام دربندی بودید رضایت دارید؟

بله! چون آقا خیلی خوب بود. چون فعالیت‌های اجتماعی آقا زیاد بود، من آن زمان به اندازه پنج زن در خانه کار سرم ریخته بود! دخترهایش هم خوب بودند…

هنوز هم اگر کم و کاستی در زندگی داشته باشم آقا به خوابم می‌آید و مشکلم رفع می‌شود. همیشه هر چه از خدا خواسته‌ام اجابت شده چون آقای افتخار از من رضامندی داشت…

Telegram-khatabshekan

telegram

Go to TOP